تبليغاتX
من و شعرهایم

من و شعرهایم

 

شبها که من می خوابم

مادر بزرگ خوبم قصه می گه برایم

قصه ی آن خدایم

آن خدای مهربان

خالق آن کهکشان

گاهی می گه از قرآن

از قصه ی امامان

دیشب می گفت از امام

مهدی امام زمان

همون که یار خوباست

دلش شبیه دریاست

دشمن کافرانو

 دوست و رفیق خوباست

وقتی قصه تموم شد

دعای من شروع شد

دعا برای ظهور

ظهور آن مرد نور

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 0:49  توسط نیما دارابی  | 

 

اون آسمون زیبا

اون آسمون خدا

با ابرهای سفیدش

چی هدیه می ده به ما؟

هدیه اون بارونه

همون که آب از اونه

اون بارون با صفا

نشاط آور گلها

وقتی بارون می باره

شادی میاد دوباره

من بارونو دوست دارم

ازش خاطره دارم

اگر بارون نباشه

وای که چه ها نمی شه

این شعری بود از بارون

از بارون مهربون

 

نیما دارابی-۲۸ دی ماه ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 13:44  توسط نیما دارابی  | 

چهار فصل

 

 

فصل اول بهاره فصل گل و ستاره

شکوفه که وا می شه شاپره پیدا می شه

 

بعد بهار تابستون میوه داره فراوون

مادربزرگ خوبم قصه می گه برامون

 

فصل بعدی پائیزه برگ درخت می ریزه

با برگهای رنگارنگ قرمز و زرد قشنگ

 

بعد پائیز زمستون برف و بارون فراوون

می باره از آسمون اون دونه های روون

 

از آسمون زیبا اون آسمون خدا

سفید می شن زمینا زمینای با صفا

 

 نیما دارابی - ۲۵دی ماه ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 21:47  توسط نیما دارابی  | 

خدا

خدا یی که  تا دیروز در ذهن من بود

خدایی بود خشن و سهمگین

خدایی که با جامه ای ترسناک

که طرحهای رویش بود ستاره های تابناک

تاجش بود از ابرها با تزئین خورشید و ماه

تا می خواستم به او نزدیک شوم

فسوس خشمگینی می زد و از ترس از او دور می شدم

خانه او بود در دورترین نقطه

تا هیچکس نتواند به او نزدیک شود

کاخ سفیدش از جواهراتی چو مروارید بود

نماز خواندن من هم از ترس بود

از ترس خشمگینی او

تا اینکه دیروز با پدرم به گردش رفتیم

وقتی رسیدیم از پدر پرسیدم

پدر اینجا کجاست؟!

پدر گفت: اینجا جاییست که می شود با خدا راز و نیاز کرد

رازو نیازی چون عبادت

دوباره از پدر پرسیدم: مگر آن خدا خدایی خشمگین نیست که هر کس خواهد به او نزدیک شود او را از خود دور می کند؟!!

خواستم ادامه دهم که پدر گفت:بس است دیگر این چه حرفیست؟!!!

آن خدای مهربان لحظه ای از انسانها جدا نیست آنکه در ذهن توست شیطان است، شیطان پست و زشت...

دیگر پس از آنروز فهمیدم آن خدا کیست و من چه کودکانه  می اندیشیدم...

 

 

نیما دارابی- 23دی ماه1386

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:28  توسط نیما دارابی  |